الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
367
حياة الإمام الهادي ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام هادى ع ) ( فارسي )
امام عليه السّلام آمد ، در حالى كه مأموران كاخ اطراف او را گرفته بودند و براى تجليل از او صدا به تهليل و تكبير بلند كرده بودند و پيوسته مىگفتند : « اين ابن الرّضاست . . . » چون چشم متوكل به امام عليه السّلام افتاد ، هيبت آن حضرت او را تحت تأثير قرار داد و خداوند ترس و وحشتى در دل او انداخت به طورى كه خود را از تخت به زمين افكند و با گرمى به استقبال آن بزرگوار شتافت و ميان دو ديدهاش را بوسيد در حالى كه با تواضع تمام مىگفت : « اى سرور من ، اى فرزند رسول خدا ، اى بهترين خلق خدا ، پسر عمو ! اى مولاى من ، اى ابو الحسن . . . » امام عليه السّلام او را نصيحت و موعظه مىفرمود و از عذاب خدا بيم مىداد . متوكل عرض كرد : مولاى من شما در چنين وقتى چرا زحمت كشيدهايد ؟ . . . » امام عليه السّلام فرمود : « قاصد شما آمد و گفت : متوكل شما را طلبيده است . . . » « مولاى من آن نابكار زاده دروغ گفته است ! شما از همان جا كه آمدهايد برگرديد ! . . . » متوكل به وزير و پسرانش نگاهى كرد و گفت : « اى فتح ! اى عبد اللّه ! اى معتزّ ! سرورتان را بدرقه كنيد ! . . . » امام عليه السّلام در حالى از نزد متوكل بيرون شد كه در هالهاى از احترام و تجليل قرار داشت ، غلامان خزر وقتى كه شكوه و عظمت آن حضرت را مشاهده كردند از كشتن امام عليه السّلام خوددارى كردند ، ديدند مأموران اطراف او را گرفتهاند و متوكل به او احترام مىكند [ 1 ] . به اين ترتيب تصميم متوكل با نااميدى و يأس مواجه شد .
--> [ 1 ] خرايج راوندى .